دخملیه همه فن حریف
گل مامانی بیست ماه از زندگیه قشنگت میگذره 
تو این مدت کلی چیز یاد گرفتی و از اینکه بزرگتر شدی خوشحالی 
به راحتی غذا میخوری لباسهات رو عوض میکنی کفشهات رو میپوشی اتاقت رو مرتب میکنی به من کمک میکنی از مهمونها پذیرایی میکنی
از حرف زدنت بگم که ماشالا حسابی راه افتادی و کلمات سه بخشی رو به راحتی میگی و جمله سازی رو هم شروع کردی تا حالا با سه کلمه جمله ساختی و همچنان درحال تمرین هستی.
چند روزی میشه مامان جون مهری و حاج بابا و خاله محبوبه از شیراز اومدن پیشمون و حسابی خوش به حال شما شده 
همش خودتو براشون لوس میکنی و صداشون میزنی مان جون و باجون به خاله هم میگی خویی 
وقتی غذات تموم میشه بلند میگی اودایا شُک (خدایا شکر) شبها که میخوای بخوابی میگی مامان بابا نای نای (نایت نایت )
مامان جون رو دیوونه کردی بسکه میگی مان جون مد طا بذال ازش میخوای فیلمهای محمد طاها رو که روی گوشیش داره برات بذاره تا نگاه کنی ... جالب اینجاست لحظه به لحظش رو حفظی و میدونی که الان طه چی میگه شما همونو زودتر میگی قربونت برم
مسیرها رو خوب میدونی ... مسیر پارکها و منازل خاله ها و دیروز با بابایی رفته بودین مامان جون اینا رو برسونین منزل خاله فریبا که بدون اینکه کسی به شما بگه کجا میخواین برین وقتی به خیابونشون رسیدین به بابا گفتین این متینه یعنی خونه متین ایناست قربونت برم دخمل باهوششمممممم
به وسایل اطرافت چنان خوب نگاه میکنی که گاهی با اونا اشکالی درست میکنی وقتی ازت میپرسم این چیه براش یه داستان تعریف میکنی 
مثلا با گیره های رخت آویز اردک درست کردی و میگفتی اُدک لفته آب بادی


یا اینکه میری سر وسایل بابایی و پیچ گوشتی و انبر دست میاری میگی پیچ تاب تاب باز بتونم


یا اینکه سر میکنی تو قسمت بار یخچال و هر چی دلت میخواد پیدا میکنی و هم برای خودت میاری هم من و بابا

و در آخر بگم یه هفته میشه که تو ایلام زلزله میاد و ما رو هم هی تکون میده و توی دلمون رو خالی میکنه بار اول که زمین زیر پامون رو لرزوند چنان شدید بود نفهمیدم کی از خواب پریدم و شما رو بغل کردم و رفتم وسط حیاط ... خیلی ناجور بود و حسابی بهمون شوک وارد شد
... حالا هنوزم گاه گاهی مثل گهواره تابمون میده و انگار به این سادگی دست بردار نیست... خدا به خیر بگذرونه ایشالا...



دخملیه همه فن حریف 

